معرفی کتاب: بدون لهجه خندیدن
بلاگ
فرانک مجیدی: چند وقت بود دنبال خواندن داستانهای کوتاه ایرانی بودم. مثل آنهایی که «گلی ترقی» مینویسد، یا با طعم خوش شوخطبعی «فیروزه جزایری دوما». «عطر سنبل، عطر کاج»، جزو کتابهایی است که هرگز فراموشش نمیکنم. یکی از عادات من این است که عین جغد، زیر چراغخواب و ساعت دو و نیم شب به بعد، بنشینم و کتاب بخوانم! اتفاقاً در تاریکی و سکوت تمرکزم در خواندن خیلی بالا میرود. وقتی یاد داستان لاغر کردن عمو در این کتاب میافتم و اینکه نصفهشبی چقدر خندیدم، خاطرهای شیرین مثل عسل در ذهنم روشن میشود. اتفاقاً متوجه شدم کتاب «خندیدن بدون لهجه» که کار بعدی خانم جزایری است بالاخره ترجمه شده و آن را در کتابخانه داریم. پس با شوق خواندمش.
من از اینکه نقد خیلی منفی بنویسم، خوشم نمیآید. نقد خیلی منفی نوشتن، مخصوصاً به مذاق خوانندهی ایرانی خوش نمیآید. اغلب هموطنان عزیز ما فکر میکنند وقتی نکات منفی مطلب یا کاری را ردیف میکنیم، با صاحب اثر پدرکشتگی داریم، و عقدهی ناگشودهای از کودکی در ما مانده. اما همهی اینها مهم نیست، حرف حق را باید گفت. دوستان عزیز، بدجوری توی ذوقم خورده! خیلی ناامید شدم. من باور نمیکنم که این اثر متوسط را خانم جزایری نوشته باشد. با ضریب بالایی از اطمینان میتوانم بگویم ناشر آمریکایی ایشان، خوشحال از فروش فوقالعادهی کتاب اول، به ایشان پیشنهاد کرده به ذهنش بیشتر فشار آورد و خاطرات بیشتری را در حجم و صفحات مشخص بنویسد. در بهترین حالت، نتیجهی کار بهدست آمده، متوسط است.
برخی از ماجراها با مقدمهای شروع میشود که باور کنید، هیچ نوع پل مهندسیساز و غیر مهندسی نمیتواند آن را به ماجرای اصلی پیوند بزند! خیلی از داستانها، اصلاً بار طنز ندارد. خلاصه اینکه اگر در جستجوی جلد دوم «عطر سنبل، عطر کاج» هستید، به دیوارهای بتونی میخورید. امتیاز کتاب «عطر سنبل، عطر کاج»، در جزئیات وفق داده شدن یک خانوادهی ایرانی در آمریکا بود. شوخیها اصطلاحاً در آمدهبودند. ایدهای بکر بود و یک داستان ساختگی نبود، یک رئال قابل درک و بسیار بامزه بود. کاراکتر کاظم، پدر فیروزه، بسیار دوستداشتنی بود. اصلاً میشد یک سریال دیدنی از کتاب در آورد. دید نویسنده نسبت به ارزشها و معایب زندگی ایرانی و آمریکایی بسیار منصفانه بود. «عطر سنبل، عطر کاج»، خودِ زندگی بود، با روایت شوخنگر و آسانگیر خانم جزایری، از دل بر میآمد و به دل مینشست.
اما کتاب تازه، دیگر تجربهی جالب گذار از ایرانی زیستن به آمریکا نشین شدن را ندارد. یا اینطرف خط است، که خاطرات کمرنگی از زندگی ایران را بیان میکند، یا آن طرف خط، که دیگر خانواده آمریکایی شده. چیزی که خیلی اذیت میکند، روایت نامنظم ماجراهاست، از کودکی ناگهان به نوجوانی، ازدواج، دوباره اوایل سن بلوغ… اصلاً نمیدانم چرا خانم جزایری روایاتش را مرتب نکرده، یا چرا ویرایشگر آمریکاییش این پیشنهاد را به او نداده. کاظم دوستداشتنی کتاب اول، آن چشمههای جالب «کاظم بودن» را نشان نمیدهد، خود خانم جزایری تلاشی برای شوخ طبعی نداشته، یا لااقل به یاد آوردن خاطراتی در ردهی کتاب قبلی. البته چیزی که باید در نظر گرفت، سختی ارائهی کار دوم است. همه از یک خوانندهی نو ظهور که آلبوم اولش موفق بود، یک بازیگر تازهکار که درخشان ظاهر شده، و نویسندهی تازهوارد که شگفتی افریده، انتظار خلق اثری بزرگتر از کار اول دارند. مثلاً «خالد حسینی» را در نظر بگیرید، بعد از «بادبادکباز» همه منتظر بودند شاهکاری بزرگتر بیافریند. «هزار خورشید تابان» اما، در حد کتاب اول او خیرهکننده نشده، با اینهمه باز هم کار خوب و چشمگیری است. ولی اگر بخواهیم به کار خانم دوما برسیم، راستش من در میمانم که چه بگویم!
فکر میکنید تمام شده؟ نه! فاجعهی اصلی ترجمهی بسیار بد کتاب و غلطهای نگارشی و دستوری کتاب چاپ شده در ایران است. احساس بد من دربارهی کتابی که دست گرفتهام، از همانجا که روی جلد کتاب، نام نویسنده به جای «جزایری»، «جزایر» (!!!) تایپ شده، و پشت کتاب که مربوط به تعاریف خارجی «این کتاب خوب است!» نام ایشان به جای «دوما»، «داماس» نوشته شده، قوت گرفت. تکرار میکنم، بنده اصلاً مترجم کار را نمیشناسم و دشمنی هم با ایشان وجود ندارد، فقط گوشهای –و تازه تنها از گوشهای- از اشتباهات ترجمه را میآورم:
«ص۱۷- به پدرم گفتم:اما من میخواهم آن را در آغوش کشیده و نگهدارم!» این شیوهی قدیمی ترجمه و انتخاب نثر رسمی برای نقلقول، از زبان دختر بچهی ۶ ساله، در داستانی که قرار است طنز باشد، اصلاً خوب نیست!
«ص۴۳- در ایران من سه کتاب داشتم که عبارت بودند از: «داستانهای ایزوپ»، «شاهزادهی کوچک»…» انشاالله منظور «شازده کوچولو» هست دیگر؟! هرچند شاهزادهی کوچک غلط نیست، ولی باید اصطلاح آشنا برای خواننده را اولویت داد.
«ص۴۶- من و خانوادهام را در روزنامهی محلی «ویتیتر» تحت عنوان نمایندگان رسمی پست وزارت جایی دادند» جان؟! حدود ۱۵ بار این جمله را خواندم و هنوز نتوانستم آنرا برای خود به فارسی ترجمه کنم!
«ص۴۷- اما برادرم گفت:«من عاشق کشتی، فوتبال و کاراته میباشم» میدانید یاد چه میافتم؟ ستون کودک فهیم «امیرمهدی ژوله» در چلچراغ و «میباشم، میباشد»بارانش!
«ص ۶۱- اما از یافتن افرادی چون من دستهایم را شستم» سوای اینکه بهجای من، باید ترجمه میشد «خودم»، خلاصه بگویم که اصطلاح درست «دست شستم» است.
اشتباهات همینجور ادامه دارد و برای کوتاه کردن مطلب، از غلطهای املایی میگذرم. یادم هست یکی دو سال قبل، خبر چاپ این کتاب در آمریکا را در مجلهی «چلچراغ» دیدهبودم و چلچراغ با خوشحالی، نوشتهای از کتاب، مربوط به این مجله را چاپ کردهبود. من هر چه کتاب را بالا و پایین کردم، این مطلب را ندیدم! میشود بپرسم با چه مجوزی در کتاب دست برده شده پس؟!
بعضی از داستانها به همان خوبی داستانهای «عطر سنبل، عطر کاج» هستند، مثل «خدمتکار در ایران»، «مال آقا و مال خانم»، «من و دلقک»،«دعوای قبل از کریسمس»، «سید عبدالله جزایری»و «ده مورد بسیار مهمی که باید بدانید» که این آخری، برخی از مواردی را دارد که به درد آمریکاییها میخورد، اما روی هم رفته خیلی از مواردش برای ما هم مفید است، البته فقط همین ۶ عنوان، از بین ۲۴ مورد! نمیدانم خوانندهی این نقد بخاطر ۴/۱ خواندنی، این کتاب را خواهد خرید یا نه. نمیتوانم توصیه هم بکنم «حتماً بخوانید و لذت خواهید برد»، به هر حال این کتاب به قیمت ۳۲۰۰ تومان، توسط «نشر جمهوری» با ترجمهی «آرمانوش باباخانیانس» چاپ شده، گویا «نشر ثالث» هم با ترجمهی «نیالا والا» و البته ۷۰۰۰ تومان و با همین عناوین چاپش کرده، که من در مورد این قیمت گزاف هیچ توضیحی ندارم. از من میشنوید،اگر واقعاً میخواهید لذت ببرید دوباره همان «عطر سنبل، عطر کاج» را از کتابخانه در بیاورید و بخوانیدش. اگر تا امروز این کتاب را نخریدهاید، حتماً تهیهاش کنید و یکی از بهترین تجربیات کتابخوانی خود را رقم زنید.
پستهای مشابه
معرفی کتاب: به من دروغ نگو
معرفی کتاب: شبهای بنگال
معرفی دو کتاب در مورد ارنست همینگوی
معرفی کتاب: جنس ضعیف
ارسال نظر سریع
آگهی:
تورهای لحظه آخری
بانک اطلاعات تور، آژانسهای مسافرتی، اطلاعات گردشگری ایران و جهان