روز تعطیل خود را چگونه گذراندید
بلاگ
از همین بلاگ
کافی شاپ سر کوچه ام را دوست دارم.
بزرگ و آرام است. دو دست مبل دارد. دو تا میز بزرگ شبیه میزهای ناهار خوری با صندلیهای چوبی. روی میزهای دیگر چراغهای مطالعه کوچک گذاشته اند.
صبحها ساعت ٩ باز می کند. صاحبش یک پیرمرد چینی است با دختر جوانش. معمولا یکی شان پشت پیشخوان نشسته است. گوشه دیوار یک کتاب خانه بزرگ است با کتابهای قدیمی و جدید. اینجا پاتوق درس خواندن من است. همیشه یکی دو نفر ورقها و کتابهایشان را روی میزها ولو کرده اند کامپیوترهاشان هم روبروشان باز است و درس می خوانند.آرام و بی صدا. قهوه و ساندویچ هم مال زمانهای استراحت است
میزهای تحریر اما پاتوق شبهای امتحان ماست. که دست جمعی بشینیم و درسها را دوره کنیم و مسئله ها را حل کنیم.آن وقت دیگر خبری از سکوت همیشگی نیست بس که جمع ما سر و صدا راه می اندازد.گاهی هم روزهای تعطیل ، مثل دیروز، چند نفری می نشینیم کنار هم به درس خواندن . هر کدام برای خودش. بی صدا . بعد خسته که شدیم حرف می زنیم و می خندیم و یک سری به کتابخانه می زنیم و کتابهای قدیمیش را ورق می زنیم. بعد من سالاد یونانی دلخواهم را سفارش می دهم که سس بی نظیری دارد. و بدنم را کش و قوس می دهم و برمی گردم به درس خواندن.
یک ساعت دیواری قدیمی کوچک هم هست با یک گنجشک مکانیکی بامزه که سر هر ساعت کوکو می کند .
کافی شاپ معمو لا شبها ساعت ٩ می بندد. بعد ما اگر حس کنیم خیلی درس خوانده ایم و خوش و خرم باشیم، مثل دیشب، به هوای آش رشته راه می افتیم آن سر شهر و آش رشته می خوریم و بعضیها قلیون می کشند وچایی می خوریم و می خندیم و خستگی درس خواندن روز تعطیل حسابی از سرمان می پرد.
فکر می کنم روزی که دوباره دانشجوییم تمام شود خیلی دلتنگ کافی شاپ دوست داشتنی سرکوچه، گروه درس خواندن دست جمعیمان و آش رشته های بعد از آن خواهم شد ...