شاید میشود سکوت کنی و هر بار باز خودت را برسانی به آنسوی بی قیدی مستمرت،که روزهای زیادی تو را در آغوشت گرفته...شایدشایدشاید هم میشود،صدایت را از کسی دریغ کنی،که بی اغراق از دلخواستش میگوید...شایدشایدشاید دلت بخواهد خودت را لحظه ای بگذاری جای منصور فرجام قصه زمستان 62 فصیح و هویت ات را و جانت را بدهی تا....شاید هم ...مینشینی گوشه بالکن خانه،یک نخ سیگار Marlboro FilterPlus را روشن می کنی،میگذاری کنار استکانت تا برای خودش دود شود و همینطور تا بالای نفسهای سنگین شده ات کش پیدا کند...و تو میخواهی خودت را رها کنی برای کسی که گوشه ای در ذهنت...قلبت گرفته...اما...میدانی که نمیشود...شاید هم میشود...شایدشایدو درین شاید ها،زیر لب زمزمه ای میکنی از شعرهای احمد:چقدر من خیال کردمو تو خیال شدی!چقدر ازین شاخه به آن شاخهبال گشودیم زیر نور ماهتو چالاک و پخته یقین داشتی به فاصله هامن،خام و خستهحدس میزدم....