تصویر یه قلب قرمز لاو یو اینا رو بهش نشون دادم پرسیدم : « این چیه ؟ » یه نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم کرد که حس نادانی عمیقی تا سلول هشتصد و نود و سوم مغزم نفوذ کرد ! بعد گفت : « نمیبینی مگه ؟ قبره دیگه » خندیدم به لحنش و حرفش ...
چند بار تکرار کردم که " قبر " نه " قلب "  ولی باز حرف خودش رو تکرار کرد ! بعد که فکر کردم دیدم این فسقلی با پنج سال سن چه فیلسوف بزرگیه که میدونه و من به این گندگی نمی دونم ! راست میگه اون قبره ! قبری که اینهمه چیزای خوب و بد در مورد صاحبانش گفته میشه . مهرها درش دفن میشن . جایگاه محبت میشه و هر مهری که به دل بشینه از دل خارج نمیشه . همین حس رو میشه حس کرد ؛ در مورد کینه هایی که شتری میشن و شتر با بارش در همون قبر دفن میشه و جذب همون خون و رگ ُ پی شده اند . بستگی داره چطور قبری درست کنید از قلبتون .
این بار که خوب فکر کردم دیگه به حرفش نخندیدم . و ماچش می کنم فیلسوفی که نظریه ی " قبر " رو به خاطر مشکل یادگیری اش صادر کرد .
 
پی نوشت درکی : من الان عجیب حال بچه های عقب مانده ی ذهنی را درک می کنم . عجیب ها !!!  وقتی که سعی می کنند چیزی رو یاد بگیرند ولی نمی تونن و مغزشون کشش یادگیری بیشتر رو نداره و بعد خجل میشن ! خدا نصیب کسی نکنه که خیلی افسرده کننده س این حس من ! فقط الان مونده ام که چه خاکی بر سرم بریزم ؟! یا خودمو به کدوم در و دیوار بکوبونم ؟! اعتماد به نفس زیاد و مطمئن بودن از فعل شدن کاری و بعد هم کمال طلبی و لجباز بودن زیاد همیشه هم خوب نیست !!! یعنی من موندم چرا وقتی خدا داشت لجباز ها رو خلق میکرد منو فرستادن که نفر دوم صف باشم . چون نفر اول یکی دیگه است و این شد که مرغ من طفلکی چلاق بشد از یک پا !! یعنی اساسی دلم برای مرغم و خودم و تلاشم برشته بشد در حد لالیگا ! آیا این لجبازی من درمان می شود ؟ چشمم دریا نمی خورد !
پی نوشت قدم نو رسانه : شیرین بانو ملقب به ننه عسل ! تولد عسل شیرینت را به تو خودش و باباش ٬ مادربزرگ های عزیزش ٬ پدر بزرگ های مهربونش و عمه ها و خاله ها و بعد هم دایی ها و عموهاش تبریک می گم. ننه شدن خودت هم مبارک . انصافا حقت بود مادر شدن . امروز برای من هم شیرین بود هم تلخ . ولی مزه ی شیرینی اش خیلی بیشتر بود . بخورم اون نینی رو که یه دنیا برای اومدنش لحظه شماری و دعا می کردند . من هم به عنوان شعبه ی دوم بی بی سی فارسی در ایران باید خدمت شما اعلام بدارم که این نینی قند عسل ساعت ۹:۱۹ امروز صبح دنیایی را منور کردند با آمدنشان .
عسل قند عسل یه روزی اونقدر میچلونمت که بلند بشی منو بزنی تا امتحان کنم سنگینی دستت رو ! یعنی میخوام از الان بفرسمت کلاس رزمی ! می ترسم این ننه ات که خیلی به آشپزی و خوراکی علاقه داره ٬ از شدت علاقه چاق و چیلیت کنه تا من نتونم مقاومت کنم و بخورمت . من اصلا دوست ندارم شما رژیم بستونی . دیگه مرض دیابت رو هم به جونم میخرم ! چه کنم که خاله ی ایکس لارجی ام !