شیلی
راستاش دروغ گفتم. همین چند وقت پیش را میگویم که اینجا نوشتم به خاطر آماده شدن برای یک امتحان کمتر آفتابی خواهم شد. دروغ ِدروغ که نه، میخواستم بنشینم درسهای دانشکده را دوباره دوره کنم برای امتحانی که قرار است فوریه در کانادا برگزار شود. نشد دیگر. نمیدانم آدمیزاد اینطوری است یا هرکسی که کک رفتن میافتد به تنباناش اینقدر بیقراری میکند. امروز به این فکر میکردم که چقدر از خوانندهگان وبلاگام دور افتادهام. زمانی بود که روز به روز روزهای گذشته را اینجا روایت میکردم تا صدای تپش نوستالژیک قلبهای بیمار را بشنوم یا میآمدم از روزهایی که میگذرد مینوشتم از تلخیهایی که سال هشتاد و هشت بر سرمان آوار کرد و یادمان نرفته، از روزگاری که به دنیا آمدن در این پهنه بر سرمان آورد. نشستم و گفتم و ماندم منتظر روزهای خوب.
هرگز نگفتهام اینجا که چه بر ما گذشت در روزهای پایان سال. در انتظار بیهودهای که برای آمدن ویزاها و آرزوی به دنیا آمدن ریرا در کانادا کشیدیم و نشد. فعلن هم چون کاملن در همان حالوهوا هستم حوصلهی گفتناش را ندارم. ویزاها رسید اما کمی پیش از تولد ریرا. حالا دوباره همان روزهاست. ویزاها تا ژانویه مهلت دارد و مدارک ریرا نمیرسد. گاهی که دندانی میکشم و بدقلقی میکند به بیمار میگویم دل درآمدن نداردها! انگاری کسی راضی نیست به کشیدن این دندان. او هم شاید برای اینکه خود را آرام کند در دل میگوید: "هرچه خیریت است همان میشود."
نمیدانم در این دنیا بر سر آنکه به خیریت اعتقادی ندارد چه میآید؟ آنکه مدارکاش را بهوقت با دقت تهیه میکند و بیخبر مینشیند و دست روی دست میگذارد؟ بر سر کسی که زندگی روزمره را رها میکند و از کتابهای خوب تازه خوانده میگوید اما دل در گروی چیز دیگری دارد؛ رها کردن و رفتن. نمیدانم بر سر نفرت آدمیزاد چه میآید وقتی پای در زنجیر است و بلاتکلیف، نه یک روز نه دو روز، هفت سال آزگار. وقتی دلاش نمیخواهد اندوه انتظارش را با خوانندهگاناش قسمت کند چرا که همه کولهباری سنگین بر دوش میکشند، از انتظار، از خبرهای بد، از بلاتکلیفی.
چارهای نیست. باید نشست و عاقبت معدنچیان شیلیایی را نگاه کرد. کی سه ماهشان تمام میشود تا خورشید را دوباره ببینند؟ چارهای نیست. باید نشست و مردن بچههای پاکستانی را نگاه کرد. امروز هم در مسجدی بمب گذاشتهاند؟
چارهای نیست.