تصمیم جدی گرفتم که از این به بعد به جد بیام و تند تند آپ کنم جایی رو که بی نهایت دوستش دارم و برام عزیز هست...
اول از همه...
ثریای نازنین من!! ۶سالگی مون مبارک... من یا تو؟؟ جفتمون فکر کنم!! مبارک هر دومون که داشتنت برام یک برکت اثبات شده اس تو هجوم سرد درد و تنهایی...
۱۶شهریور... سالگرد ۶تایی ها و دوستی من و تو!!
چقدر این روز برام عزیز بوده و هست!!  ۶تایی ها رو یاد کن...قرمز تاج سوراخ کن!!
مرسی برای همراهی ها و همدردی ها و هم اشکی ها و هم نفسی ها و ...
مرسی برای تمام لحظه های خوشرنگ بودنت...
بیقرار بیقراری های سرخت...!!
***************************************
اینجا که میام نمیدونم چرا اما یاد تو همه جاش هست...
از رمز و قالب قبلی و اولین پیوند لینکستان بگیر تا دلیل و انگیزه بودنش...
مدتها بود درست و حسابی تو یک پست کامل برات ننوشته بودم...
دنبال بهانه بودم و ردش میکردم هی...
میخواستم شک کنم تو عشقم... تو عشقمون... نشد اما!
بازم خودم به خودم ثابت کردم که نمیتونم نداشته باشمت...
که مثل همیشه کلی سر دلم داد و بیداد کردم و صدای تو که پیچید تو گوشم همه چیز یادم رفت... همه فریادها و بهانه ها و دلیل ها...
صدای خوب زندگی...
صدای تو...
صدای بهترین سکوت های من...
من چقدر سخت میگیرم و تو از یکی شدن چقدر ساده حرف میزنی...
و حرفهای خوب تو چقدر بوی یاس می دهند...
و من برای ساده بودنت چقدر دوست میدارمت...
برای تکرارهایم واژه های تازه بیاور...
رهایی از چشمهای تو ممکن نیست... هست؟؟ من نمیتوانم...
میترسم باز هم نقاشی لحظه هایم نیمه تمام بماند...
دختری نمناک از سخاوت باران در وسعتی غریب و یک آسمان ابری دل تنگ و دستهایی که باز هم در خلق حادثه ای سبز به پاییز میلاد تو رسیده است...
سبز... یادت هست اردیبهشت و خرداد ۸۸؟؟؟
تو مرا سبز کردی و بهترین هدیه دنیا -بعد از خودت- را برای همیشه به من دادی...
اینجا هم تو اولین بودی... اولین کسی که الفبای سبز آزادگی را در همهمه تردید و دودلی و بی حوصلگی ام به من آموخت...همان طور که الفبای عشق را!
و من هی با خودم تکرار میکنم این جادویی آهنگ داریوش را...
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید... تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگر باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی...
ای کاش می دیدی در این ازدحام خاکستری همین که نگاه تو می بارد دلم رنگین کمان هزار رنگ میشود...
قدر واژه های زمینی کم اند و چقدر خاطره های آسمانی زیاد...
میخواهم به شکرانه بودنت کوچه تنهایی را نورباران کنم...
اما من که هرچه ستاره داشتم ادای نذر دیدارت شد...
حالا در ضیافت شبانه دلتنگی برای وسعت سبزت مهتاب میشوم...
میدانی که شکیبایی من از مهربانی چشمهای تو بسیار کمتر است آن هم حالا که انگار جام زندگی ام آرام آرام از عشق سرریز میشود...
دلتنگی ها و حرفهای ناخواسته این روزها را بسپار به حساب هیجان و ناشکیبایی که در من سراغ داری...
و میدانم که باز هم میدانی هیچ فرشته ای جز تو تحمل دردهای این دل شوریده را ندارد...
و هیچکس جاودانه تر از تو همدم روزهای اشک و درد من نیست...
گفته بودم خوب بودن بهای گزافی دارد اما نمیدانستم اگر آن خوب تو باشی چقدر ظالمانه به بهانه تکیه گاه شدن و به بهانه آخرین پناه شدن من رنج خواهی کشید که در آسمان بخت من طلوع تو طلایی ترین اتفاق ممکن بود اما در روزهای سبز تو...
می خواهمت!
نه برای داشتن! که برای خواستن! برای عشق! و برای درک لحظه های نفس! من با تو تعریف میشوم..
می خواهمت! نه برای داشتن که داشتن یعنی عادت به تکرار کسالت بار دبروزها و فرداها...
می خواهمت! برای تحمل بی تو بودن و التیام زخم های کهنه دلتنگی و باور مهربانی از دست رفته!
می خواهمت برای اعتماد به پاکی! اعتماد به عشق! اعتماد به واژه های صبور!
من آنقدر دیوانه ام که می خواهمت نه برای داشتن!
که تو تولد هر روزه منی در عشق!
و در کشاکش دردها و صبوری ها اتفاق دوست داشتن با تو تفسیر می شود...
من سکوت را خوب خوب یاد گرفتم نازنین عشق من...
من آرام میگیرم و تمام این روزها با یاد و خاطره خوب بودنت و فرداهای خوب تری که با تو برای من آسمانی ترین روزهای دنیاست سر میکنم... قبلا ثابت کرده بودم که میتوانم... نه؟
سبحان من...
صدایم را در نگاهم میریزم...
نگاهم را در سکوتم...
و عاشقانه فریادت میزنم...
با تمامی واژه های سکوتی که میتوانم از این الفبای دوست داشتنی حاکم میان من و خودت بسازم...
عاشقانه و عاشقانه...