ملک آباد قسمت چهارم
از همین بلاگ
و بعدش احساس گناه بود. به تو هم چند بار گفتم که از اين کار چقدر خجالت مي کشم و توجواب دادي:« خوب، تقصير منه؟ زنگ نزن.» مگر مي شد. باران نيم بند مي آمد، ريز و لطيف. سر کوچه، کمي پايين تر پارک کردم. دختر ها در دسته هاي سه، چهار نفري رد مي شدند. بعضي هاشان را ديگر به قيافه مي شناختم. آنها هم انگار مرا مي شناختند. با هم پچ پچ مي کردند و برمي گشتند و نگاه مي کردند، معنا دار. و نيش شان باز مي شد. از سر کوچه با دو نفر ديگر پيچيدي توي خيابان. از راه رفتنت شناختمت. نرسيده به ماشين متوجه شدي. ابرويت را انداختي بالا و لبخند زدي. با آن دو نفر صحبت کردي و آمدي طرف ماشين. در باز شد:« سلام، عزيزم» از دستت روي لبه ي در بخار بلند مي شد. « دوستم را که ديده بودي، قبلا. مي شه برسونيمش؟ سر راه مونه.» « چرا که نه؟» نشستي. دوستت هم آمد و مؤدب نشست عقب. می شناختمش. از خانه شان هم چند بار تلفنی با هم حرف زده بوديم. تا در را بستي آفتابگير را دادی پايين، بعد دستت را روي دستم گذاشتي، خيس بود و سرد. گفتي:« چه ناز شدي.» از گوشه ي چشم نگاه معنا داري کردم که يعني« حالا نه.» خنديدي و حتما رديف دندان هاي ريزت ديده مي شد. دستم را از روي دنده برداشتي و گرفتي توی دست هايت. « خوش به حالت، دستت چه گرمه. دست هاي من ببين چه يخه. کثيفم هست، دستت کثيف مي شه. مي بخشي عزيزم.» و« عزيزم» را با همان صداي آهسته و کشدار، مثل نفس گفتي. نگاه رفيقت را پشت سرم حس مي کردم و خجالت مي کشيدم و تو ادامه مي دادي، مخصوصا. حتا برگشتي طرف صندلي عقب و گفتي:« مي بيني عشق من چه خجالتيه!» و رفتيم، از احمدآباد و بعد ملک آباد. شلوغ بود. نيم ساعتي مانده بود به اذان. دستم را از روي دست هايت بر مي داشتم تا دنده عوض کنم و بعد دوباره مي سپردمش به نوازش انگشت هاي باريک و بلندت که حالا داشت گرم مي شد. در آينه رفيقت را نگاه کردم و پر سيدم:« روزه هستيد؟» « بله.» « قبول باشه.» « خيلي ممنون.» و تو برگشتي و نگاهش کردي، آنقدر شيطنت آميز که مطمئن بودم دخترک به زور خنده اش را نگه داشته. بعد دستم را فشار دادي، آه کشيدي و گفتي:« ما هم دو هفته اي هست روزه ايم، اونهم بدون سحري. روزه مونو هنوز باز نکرديم!» و شليک خنده، هر سه می خنديديم. از گوشه ي چشم نگاهم مي کردي و من سعي مي کردم جدي باشم. رفيقت را که پياده کردم، با همان دستم که روي پاهايت بود يکي زدم روي دستت. بعد قرار گذاشتيم که فردا بيايي پيشم. کلاس نداشتي ولي به خانه نمي گفتي که. من هم معلوم بود، اگر هم داشتم نمي رفتم. پدرم که نبود تا شب. به مادرم هم که از روز اول معرفي ات کرده بودم. چيزي نمي گفت. وقتي از اداره برمي گشت، توي پذيرايي مي نشستيم، نيم ساعت، مؤدب. چاي مي خورديم و از درس و دانشگاه صحبت مي شد. بعد سر مي خورديم توي اتاق من. مادرم موقع سلام و احوال پرسي با تو روبوسي مي کرد و من کيف مي کردم. دوستت داشت، حتما.
پيچيدم توي خيام. قبل از خيابان تان، کوچه يا خيابان کوچکي بود، دنج و خلوت که من برای احتياط از آنجا مي رفتم تا نزديک خانه تان. اسمش را گذاشته بوديم کوچه ي محبت. گاهی هم آنجا در حالي که با ماشين آهسته مي راندم، مي بوسيدمت. يک بار، درست وسط بوسيدن ديدم که يک زن چادري با سطل آشغال جلو در خانه اش ايستاده و با دهان باز نگاه مي کند. از پنجره ي ماشين، بلند گفتم:« فيلمش خارجيه!» و هر دو خنديديم. اين دفعه رفتيم خيابان پشت خانه تان. هر کجا که مي خواستم بايستم تند تند مي گفتي:« اينجا نه...اينجا نه.» از تقاطع نزديک خانه تان هم رد شديم و تو با قيافه ي مضطرب که خاص آن منطقه بود، زير لب غرمی زدي. بالاخره راضي شدي که جايي پارک کنم. مي خواستي سريع پياده شوي و بروي که دستت را گرفتم و نگه داشتم:« صبر کن يک دقيقه، کجا با اين عجله.» « شوخي نکن. اينجا همسايه ها مي شناسن... فردا همديگرو مي بينيم.» وسط پياده شدن مانده بودي و در ماشين نيمه باز بود. « يه چيزي مي خوام بهت نشون بدم.» داشبورد را باز کردم و بسته ي کوچک کادوپيچ را درآوردم. لاي کاغذ کادو يک شاخه ي کوتاه گل سرخ رد کرده بودم. « تولدت مبارک، ناز من.» تمام صورتت، به لبخند شرمگيني باز شد. با نگاه، دست هايت را دنبال مي کردم و مي ديدم که چطور با اشتياق کادو را باز کردي:« واي ي... از کجا مي دونستي دوست دارم؟» و سرت را آوردي جلو و من هم بوسيدمت، نرم و کشدار... باران مي آمد و روي شيشه هاي ماشين شره مي کرد. همه جا خيس بود و سرد. لرزش شيريني به تنم نشسته بود و به تن تو هم. لب هايت نرم بودند و دستت حالا گرم بود. از روي لب ها و چانه ات رد شدم و گردنت را بوسيدم، آنجا که نبضت به ارضاي تپش هاي قلبم مي زد، و بوييدمت، عطر تنت را که از همه ي عطر ها بيشتر دوست داشتم. گرماي رخوت ناکي از يقه ي باز مانتوات بيرون مي زد که مستم مي کرد، ولي بايد مي رفتي... صداي اذان از جايي بلند شد. به هم نگاه کرديم. چشم هايت ، سو سو مي زد و من آهسته گفتم:« تازه افطار شده، ما يک کم عجله کرديم!» نگاهت خمار بود و پرخواهش . انگشت اشاره ات را روي لبم گذاشتي: « باز سيگار کشيدي ، بدون من ؟ » يک بوسه ي کوتاه، و گفتي: « تا فردا.» باران تند شده بود و تو با عجله دويدي و پيچ و تاب شانه هايت بيشتر شد و من بايد مي رفتم و سيگاري روشن مي کردم. ديگر باران نمي باريد. باد مي آمد . آن روز که رفتي و تا چند ماه بر نگشتي، آن روز هم باد مي آمد. چند روز بعد از تعطيلات نوروز بود و چهارماهي از آشنايي مان مي گذشت. اتاق من نيمه تاريک بود . پرده ها را کشيده بودم و ضبط بالاي سرمان، روي تخت مي خواند و تو روي ديوار، کنج تخت، درست آنجا که اگر سرم را برمي گرداندم مي ديدم، چيزي مي کندي و نمي گذاشتي ببينم. نوار کاست رسيد به انتها و ايستاد و من حال نداشتم که آن را بر گردانم. بعد از ظهر بود و خوابم مي آمد. سکوت سنگيني شد و بعد تو شروع کردي . نمي دانم چطور شد که حرف هايت کشيد به ازدواج و من حوصله ي بحث نداشتم و خميازه مي کشيدم. گويا بعدش گفتم که اصلا به ازدواج فکر نمي کنم و هنوز خيلي زود است و... و تو ساکت شدي. اصلا قرار نبود اينطور بشود. هفته اي دو، سه بار همديگر را مي ديديم و خوش مي گذشت. درس هايم خوب بود و همه چيز روال طبيعي داشت. گاهي اوقات فقط شب ها که از جلو خانه تان رد مي شدم، پايم را روي کلاج ماشين مي گذاشتم و ترمز دستي را مي کشيدم. آخر شب زنگ مي زدي:« تو بودي؟» « آره، داشتم رد مي شدم، گفتم سلام کنم!» « ديوونه... » چند دقيقه چيزي نگفتي. انگار فکر مي کردي و در آخر با لحن معناداري پرسيدي:« پس ما همين طوري با هم دوست هستيم، نه؟» من در چشم هايت نگاه کردم و نفهميدم :« منظورت چيه؟» « مهم نيست.» دنباله اش را نگرفتم. کمي بعد حاضر شدي که بروي و من احساس ناخوشايندي داشتم. هنوز زود بود. مي توانستي تا ساعت شش صبر کني، مثل هميشه، سه شنبه ها. ولي مي خواستي بروي و من تا دم در حياط همراهت آمدم. باد مي آمد و تو شوخي مي کردي و مي خنديدي. خنده ات مرا مي ترساند. حتا نخواستي برايت تاکسي تلفني خبر کنم. ماشين را پدرم برده بود. خداحافظي کردي و در امتداد ديوار کهنه ي باغ، روبروي خانه مان، دور شدي. تا ته آن کوچه ي بلند با نگاه دنبالت کردم، ولي سر بر نگرداندي و با آن رقص موزون شانه هايت مي رفتي، و من آن دورها در خم کوچه گمت کردم. بعد، تا سه هفته تلفن نزدي و من کارم شده بود انتظار بيهوده براي زنگي که از صداي تو بگويد. ريسمان هايي تازه مرا به زندگي آويخته بود که تلنگر سختي خورده بودند. دچار شده بودم و به تو احتياج داشتم. و تو بالاخره روزي زنگ زدي و در جواب سوالات پي در پي من گفتي : ...
این داستان ادامه دارد ...