ماهی ماسه خواب-عکس و فتوشاپ از صادق دژآلود

اگر خواننده همیشگی وبلاگ باشید داستان ماهی ماسه خواب را می دانید، یکی از هزاران داستان من، البته فرق این داستان با بقیه داستان هایم این است که این یکی را می خواستم بنویسم! و چند وقتی هم کلاس نویسندگی شرکت کردم و آخر کار مثل تمام کارهایم و شاید زندگی ام ناتمام ماند.
ماهی ماسه خوابی که برای دیدن آفتاب از عمق گریخت و در این راه از خانواده گذشت با ماهی روحانی و ماهی دانشمند گلاویز شد و به مرججانهای خوش خط و خال افیانوس دل نبست تا خورشید را ببیند به سطح آمد و لا ماه آشنا شد و مثلثی عشقی شکل گرفت. (حالا که همه نوشته ها را سوزانده ام بهتر درک می کنم که آنموقع چقدر تحت تاثیر نوشته ها و مثلث های عشقی داستایوفسکی بوده ام.)
خلاصه ماهی به سطح آب می رسد کاری که روزی غیر ممکن می خواندنش. و بعد هوس پرواز کرد که باز هم غیرممکن خواندنش. و در پایان در غروبی تلخ که ماه به خورشید رسید (خسوف) و ماهی با حسرت به آن صحنه نگاه می کرد، عقابی سر می رسد و ماهی را به چنگال می گیرد و ماهی با عقاب به پرواز در می آید.
این داستان را ننوشتم اما هر روز احساس نزدیکی بیشتری با ماهی پیدا می کردم گاهی اوقات که خیلی از دست خودم شاکی می شدم سر خودم داد می زدم: که هی ماهی ماسه خواب تو چت شده؟ معلومه داری چه غلطی می کنی؟ اینجوری می خوای به سطح آب برسی؟
حالا دیگه تقریبن بین من و ماهی ماسه خواب فاصله ای نیست. فقط نمی دونم من ماهی شدم یا ماهی من؟