"باید ببینی دقیقا دلت می خواد چی کار کنی؟"
انگار که به همین سادگی است! یک دنیا روبرویمان گذاشته اند پر از ناشناخته. پر از آدم.پر از احساسات. پر از سوال و پر از جواب. آنوقت ازت انتظار دارند "متخصص" یک چیز خاص بشوی. می گویند از این شاخه به آن شاخه نپر. انگار نمی دانند چه لذتی دارد این پریدن. انگار نمی دانند زندگی یعنی همین دانستنها و فکر کردنها در باره همه چیز.
 "ببین دقیقا چه مدل زندگی ای خوشحالت می کند"
انگار به همین سادگی است! انگار انتخاب بین زندگی آزاد و رهای تنها و مادر شدن و همسر بودن و عاشقی آسان است. انگار می شود آدم دلش نخواهد یک روز صبح چمدانش را جمع کند برود مثلا نیویورک همین طوری الکی برای خودش توی فستیوال نیویورکر شرکت کند. بعد در عین حال هم دلش نخواهد فرزندش را در آغوشش بکشد و برایش قصه بخواند. انگار به همین سادگی است آدم بین فعال محیط زیست بودن و دانشمند بودن و مادر بودن و همسر بودن و مهندس خوب بودن و نویسنده بودن و فیلسوف بودن و ورزشکار بودن و منتقد فیلم بودن و... یکی را انتخاب کند. اصلا انگار به همین سادگی است که آدم همه اینها باشد و شبها هم بتواند بخوابد!
"ببین خوشبختی بیرون تو نیست درونت باید خوشبخت باشد"
انگار به همین سادگی است! انگار درون آدم به همین راحتی ها راضی می شود!انگار به همین سادگیها آرزوهاش را کنار می گذارد! انگار درون آدم شناخته شده است!
دوستی می گفت " میدونی نیلوفر!  واقعا دلم می خواد بدونم توی اون کله تو کلا چه خبره! " بهش لبخند زدم. ابروهام رو جمع کردم و گفتم: بی خیال!‌ میای بریم ساحل دوچرخه سواری؟!