دخترم تیام
۱. ...تو بزرگ می شوی و هر روز هراسی در من بیش از پیش بوجود می آید. هراسی بیهوده از امری اجتناب ناپذیر. هراس از نحوه معاشرت تو با مردها و پسرهای هم سن سالت. هراس از اینکه مبادا خودت را و نام خانوادگی ات را فراموش کنی. از نام خانوادگی که می گویم به یاد جوانی خودم و نصیحت های پدرم می افتم. خوب درک می کنم تهوع ات را از آنچه که نام خانوادگی می ناممش که روزگاری من هم اصالت را چون غل و زنجیر به دست و پایم می دیدم.
شاید آن موقع من هم نشستم و این دلواپسی ام را در نامه ای شبیه آن نامه معروف "جرالدین دخترم" برایت نوشتم البته نه با این وضوح که به تو بربخورد. بلکه با استعاره های زیبا مثل همان نامه. و تو مثل دختر خوب مدام زیر لب زمزه خواهی کرد: "پدرم گفت که ای دختر نیکو بنیادم - زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم" الته هراسی بزرگتر همیشه با من است و آن اینکه روزی کسی تو را با خود خواهد برد....
۲. این هراس را نه در مردان ایران که در تمام مردان می توان دید. هراس نیست خودخواهی است. خود خواهی دیکتاتور دلسوزی که خیال می کند که اوست که معنای زندگی و روش زندگی درست را می داند. و این نگاه مالکانه او نسبت به زن و فرزند است که او را می هراساند، هراس و ترس از اینکه مبادا روزی زن و فرزند از تملک او خارج شوند. و دیکتاتور دلسوز می نشیند واژه می سازد تا توجیه کند و اینگونه است که غیرت و ناموس زاده می شوند.