پدر هر چه باشد پدر است،
اما پدر نباید "هر چه" باشد؛ نمی‌تواند باشد. می‌دانم از کجاها آب می‌خورد. شبی که زفاف نبود اما لحاف همچنان بود و تا صبح زمان. برایش فرقی نمی‌کرد "هر چه" باشد: مهم نیست، مهم اینست که سالم باشد و تق... برایش "هر چه" باشد مهم نبود، اصرار داشت و برای اثباتش آنقدر "تق تق" بر در کوبید تا پنج تا از همان "هرچه" باشدها حاصل شد.
از قشر فرهیخته و دانشگاهی جامعه بود. نمی‌دانم غفلتش را پشت سوراخ کدام در جا گذاشته بود که قلب یکیشان سوراخ درآمد و دو سال بعدش فهمید، قبلش اما "من" نام گرفت. خیلی خوب است، اصلن زیادی خوب است، دل آدم را می‌زند. فشارش زیاد بود و حالا فشار زندگی دارد از پا درش می‌اورد. می‌فهمم. همیشه خوب فهمیدم. از داد و بیدادهایی که سر هم می‌زنیم معلوم است زورش دیگر نمی‌رسد، نمی‌کشد.
شاید خدا باید در معیارهای سنجش صحت و سقم نماز و روزه تجدید نظر کند. – حشره کوچکی بس که این طرف آنطرف می‌پرید دستهایم را گذاشتم رویش و مرد! گریه‌ام نگرفت، اما ناراحت شدم. – داشتن پسری به این سن در خانه گناه عقلن کبیرست. پس روزه امسال پدرم باطل... آن یکی برادرم که سی و اندی و منصور و داریوش سال سن‌اش است را هم اگر اضافه کنی چند سالی دیگر را هم باطل میکند. خواهرم خوب است اما نمی‌دانم چرا اینقدر برای تعطیلی چند سال دیگرش نقشه کشیده، هر چه می‌گوییم نمی‌رود. بوی ترشی نمی‌دهد اما ترشی را دوست دارد. لیته‌های عمه سکینه را همیشه دوست داشت، بعضی وقت‌ها برایش می‌برند. آن دوتای دیگر هم که هیچ، دوباره اگر حساب کنیم ....
-          مردک بدهکار هم که شدی.
گیریم انقلاب فرهنگی نمی‌شد و چند سالی را هم زودتر داشتی، گیریم معلم نمی‌شدی و همان حسابدار شرکت می‌ماندی، گیریم شمال هم نمی‌آمدی و همان طهران دودی می‌ماندی: فکر میکنی می‌توانستی بند شلوارت را سفت کنی؟ نه پدر، اشتباهاتت به تعداد تق‌تق‌های آن شب‌های تو بر در باز و بسته بود و تق‌تق‌های امشب من بر دیوار. پدر "هر چه" باشد، هیچ نیست.
حتی اگر صد بار هم "فاصله‌ها" برایش بگذارند افاده نمی‌کند. سی سال دبیری کرده، عادت کرده فقط یاد بدهد. مردک هنوز هم گمان می‌کند دارد جبر و احتمال به خورد اذهان از همه جا بی‌خبر بچه‌ها می‌دهد. نه پدر، عاطفه و شرف و ریشه این‌ها نیست. این درس زندگیست، بنشین به تو می‌گویم، اما به خوردش که نمی‌رود. آقا به پر قبایش برمی‌خورد اگر من چیزی بفهمانمش. "در ک" را برای همین جور مواقع وارد ادبیات کردند که بگویی "به درک" دیگر! کنتورت از 60 هم که گذشت، راهی نمانده، حداقل نیمی از آن کیفت کوک بوده. به تعداد رکعت‌های نمازت قسم، برای من هیچ نکردی. باور نمی‌کنی بازگرد و از هیجده سالگی‌ام مرور کن. بی‌پدر و مادرها شاخ ندارند.