محمد شده بود گوینده سحرگاهی رادیو،آنهم در ماه رمضان... محمد با آن موهای جوگندمی و لهجه جنوبی اش از همه ما چند سالی بزرگتر بود،تا نیمه های شب پای گپ و گفت دانشجویی مان می ماند،بعد با عجله خودش را میرساند به استودیو پخش... ما خنده کنان کاسه آش "عباس آشی"را بعنوان سحری مان میخوردیم و از آنسو به صدای محمد گوش میسپردیم که میان دعاها و مناجات های سحرگاهی با لحن بی لهجه اش که به زبان می آمد :- عزیزان شنونده،10 دقیقه مانده به اذان صبح...و ما در هر ایستگاه کلامی محمد به سرعت آمد و رفت قاشق ها و استکانها می افزودیم... وگاهی که زمان کم می آمد، ملتمسانه از صدای یکسویه محمد میخواستیم که :ـ محمد جان! یکم طولش بده...پس از سحرگاه،خسته از بی خوابی شبانه... اغلب روزها تا افطار خانه می ماندیم و کسر خوابهایمان را جبران میکردیم... محمد به خانه برمیگشت،بی سر وصدا گوشه ای برای خواب پیدا میکرد و آرام میگرفت...سالهایی بعد از آن ...در غروب یکی از ماه های رمضان...از آن غروب هایی که هنوز با نوای ربنا و مناجات شجریان معطر میشد...محمد را در گوشه ای از خیابان محله پیروز(هزاری ها) میبینم...که ساکت دارد  قدم میزند و گاهی به آسمان نگاه میکند...جلو میروم و احوال پرسی...وقتی که میپرسم این روزها چه میکنی؟ با همان لبخند سردش پاسخم میدهد:ـ می بینی که Just Walk !و من در پس کلامش می مانم که این همه تنهایی را با خود دارد کجا میبرد...روزهایمان میگذرد... دلم برای آن سحر ها و صدای محمد تنگ شده...دلم برای غروب های "بهروز" و خندیدنهایمان در کنار محمد تنگ شده...