گاهی وقتها میخواهی برای بدست آوردن حقی که از تو ضایع کرده اند،مبارزه کنی،بجنگی،پیش خودت کلی فلسفه بافی میکنی که حق گرفتنی است و نه دادنی و....اما زورت نمیرسد...نمیرسد به اینکه حقت را بگیری و آسوده خیال شوی...و در کارزار عمل همه آنهایی که روزی همراه خود میدانستی برای منافعشان هم که شده،مقابلت ایستاده اند، به آب و آتش میزنی...در درون خودت هوار میکشی و .... شاید بشکنی،اما آنقدر غرور داری که نمی خواهی کسی این شکستنت را ببیند...نمیبینند...اما ثمره این شکستنت این میشود که دیگر تکلیفت را با اطرافت بهتر میدانی...هزینه سنگینی میدهی تا که دراین حیات بنوعی متوحش راه و رسم زنده بودن را بیابی...یاد میگیری که به قول اسی دربدر فیلم آدم برفی : "یه جو معرفت ات رو قایم کنی واسه روز مبادا..."