بستنی
...درست یادم نمی­آید در آن پسین کذایی چی یا کی را دیدم که هوس بستنی کردم. احتمالا یکی بستنی به­دست آمده رد شده و من هم هوسی شدم. رفتم خانه و به مادرم گفتم که بستنی می­خواهم. گفت که پول ندارد. «پول نداریم» پاسخی بود که در بیشتر اینگونه مواقع، می­شنیدیم. نمی­دانم باهاش چک و چانه زدم و هی پا پیچ­اش شدم یا نه، مثل بچه آدم سرم را انداختم پایین و دوباره از خانه آمدم بیرون. همینها هم که به یاد دارم، مانند خواب و رویاست. بهرحال از خانه آمدم بیرون، اما هوس بستنی از خانه دلم بیرون نیامد...