یک سکانس/یک پلان
از همین بلاگ
شب ـ خارجی ـ استادیوم تنیس انقلابروی سکوی مقابل استیج نشسته ام،علی مکوندی با لهجه شیرین بختیاری اش دارد زیر لب با آواز همایون زمزمه میکند:ز مادر جدا شد بر آن چند روز / نگاری چو خورشید گیتی فروزبه چهره تابان بود برسان شیر / ولیکن همه موی بودش سپید...محمدرضا درویشی دارد با هیجان نت به نت ساخته ی پلی فونیک حمید متبسم رانثار ارکسترچهل نفری بظاهر ساده اش میکند،و همایون بدور از مرتبت کلامی متاثر از واژگان شاهنامه،با طراوت حاصل از آواز چهارگاه تولد زال را روایت کرد، تا نجوای سام را با خدایش پیش از حضور سیمرغ به آوای اصفهان مویه کند:چو فرزند را دید مویش سپید / ببود از جهان سربهسر ناامیدسوی آسمان سر برآورد راست / ز دادآور آنگاه فریاد خواستکه ای برتر از کژّی و کاستی /بهی زان فزاید که تو خواستیاگر من گناهی گران کردهام / وگر کیش اهرمن آوردهامچه گویم که این بچة دیو چیست / پلنگ و دورنگست وگرنه پریستازین ننگ بگذارم ایرانزمین / نخواهم بر این بوم و بر آفرین...و این قصه را متبسم از حضور سیمرغ تا حدیث دلدادگی رودابه به زال روایت میکند...پر از مهر زال است روشن دلم /به خواب اندر اندیشه زو نگسلم دل و جان و هوشم پر از مهر اوست /شب و روزم اندیشة چهر اوست...ساعات اولیه روز یکشنبه دهم مرداد است که کنسرت سیمرغ تمام میشود...از ترافیک سئول میگریزم، بزرگراه یادگار به نسبت ساعات روزش خلوت است،سرم پراست از آوای شاهنامه و موسیقی... بارانی نم نمک از ابر تابستانی به پایین میلغزد...پخش صوت را که میزنم صدای محمد نوری فضا را پرمیکند:بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذارهمه دنیا من و همیشه تنها بذاره...دلم میخواهد راه تمام نشود،سایه ها دارند دراز میشوند و شب با قدم های کوتاهش دارد دره را می انبازد...به خانه میرسم که پیام کوتاه علی مکوندی خواب را که از سرم میپراندهیچ،تمام خوشی امشب را با چند کلمه دود میشود..."محمد نوری هم رفت..." ناگاه پیش خودم زمزمه میکنم:نمیشه غصه مارو یه لحظه تنها بذارهنمیشه این غافله مارو تو خواب جا بذاره...؟