مهتاب و نوسالژی لبخند
مهتاب من :
من مثل تاریکی ،
تو مثل مهتاب....
***
فکر کن ١٣ ساله باشی. فکر کن ته کیف مدرسه ات نوار وی اچ اس فیلم هندی قایم کنی. فکر کن بپیچیش توی کاغذ و توی جامیزی با بغل دستی ات رد و بدلش کنی.فکر کن در عالم دخترانه ١٣ سالگیها عاشق هنرپیشه مرد فیلم هندی باشی. فکر کن زنگهای تفریح با دوستهات ساعتها درباره او حرف بزنید. فکر کن نه گوگلی باشد نه یاهویی و نه اصلا ماهواره ای . یک آقا فیلمی باشد و فیلمهای جدید هندی. رقص و عشق و عاشقی. فکر کن چند بار عکسهایش را بین هم رد و بدل کرده اید؟
بعد فکر کن ٣١ ساله باشی. دانشجوی مهندسی یک دانشگاه معروف در شهر لس آنجلس. فکر کن آن هنر پیشه مرد دوست داشتنی هندی ات در ١٣ سالگی حالا مهمان دانشکده سینما باشد. فکر کن تو بی خیال بروی رستوران بغل دانشگاه. فکر کن به لحظه ای که تو ایستا ده ای در بالکن رستوران و دنبال میز خالی می گردی و چشمهات می افتد توی چشمهای همان هنرپیشه مرد هندی. حالا چهل و چند ساله است لابد. بی اختیار لبخند می زنی. یاد آن حیاط کوچک می افتی و عکسهای همین مرد که این طور به چشمهاش خیره شده ای که دست به دستتان می شود. در رستوران کوچک کنار دانشگاه کسی هنرپیشه را نمی شناسد. با همسرش نشسته . بادی گاردشان هم آن طرف تر.
می دانی این چیزها را لازم نیست فکر کنی. اینها زندگی واقعی است. تو عشق ١٣ سالگیت را در ٣١ سالگی می بینی. باهاش دست می دهی. لبخند می زنید. گپ می زنید. و ته ذهنت از زمان و مکان حیران می شوی ...
هم سن و سالهای من یادشان هست لابد چقدر همه ما دختر بچه ها عاشق امیر خان هندی بودیم آن روزها. به یاد همه دخترهای ایرانی هم نسل خودم ، به یاد همه آن ترس و لرزهای فیلم رد و بدل کردن، به یاد همه آن هندی یادگرفتنها، به یاد همه آن عاشق شدنها و مو بلند کردنها و رقصیدنها ، به یاد همگیشان من امروز ،به امیر خان هنرپیشه معروف هندی و همسرش در رستوران کوچک نزدیک دانشگاه لبخند زدم. گمان نکنم می دانست لبخندم پشتش چقدر نوستالژی نهفته است.