"زندگی چرا ارزش زندگی کردن دارد؟"
" من کیستم؟"
"من چرا هستم؟"
" چطور می شود خوشحال بود؟"
اینها معمولا سوالهایی است که بشر، خودش را قانع کرده تنها می توان جوابش را در ایمان پیدا کرد. باید به چیزی ایمان داشته باشی و بعد همه مشکلات حل می شود!‌کلا هم خیلی مهم نیست آن چیز چه باشد!‌خدایی در آسمانها، آزادی، حتی عشق.
ما انسانهای مدرن معنی شور زندگی را نمی دانیم. ما انسانهای مدرن یاد نگرفته ایم جواب همه این سوالها را عاقلانه و پرشور بدهیم. تقصیری هم نداریم. دنیای قبل از مدرنیته آنقدر نگرانی و ترس از طبیعت اش زیاد بوده که زندگی شور انگیزیش را کمتر به ما نمایانده است. به جز در استثناهایی که در تاریخ تمدن هر ملتی ماندگار شده اند زندگی بیشتر انسانهای قبل از مدرنیته، بی شور، یکنواخت، دردناک و آنقدر درگیر غم نان و درد بدن بوده که حتی از ایمان هم خالی باشد. مدرنیته اما وقتی فرصت این را به بشریت داد که بتواند درباره زندگی و خوشحالی و بودنش فکر کند و حسش کند اما به سرعت شور زندگی را از او گرفت. تبدیلمان کرد به پله های صعودی خط یکنواخت "پیشرفت بشری" . مدرنیته آنقدر هیجان انگیز بود و آنقدر زندگی بشری را تغییر داد که نفهمیم این طور خطی بودن چقدر برای بودنمان خطرناک شده است.
حالا رسیده ایم به قرن ٢١ و دنیایی که پایه هاش را سیستمهای آموزشی ساخته اند در جهت تربیت انسانهایی برای پیشرفت خطی بشریت و بعد در کنارش برای یافتن پاسخ سوالات مغزها و فکرها را بسته ایم به روی ایمانهایی که بی جهت ارزش دارش کرده ایم بلکه زندگی ها از بی معنایی فرار کند.
دنیایمان شده درس درس درس- مدرک مدرک مدرک- پول پول پول و تا بخواهیم از بیهودگی و درست کار نکردن سیستمهای آموزشی که به جای انسان متفکر خلاق خوشحال ساختن ، انسان  خموده تک بعدی می سازد انتقاد کنیم یادمان می آورند که از آموزش انتقاد نکن که دنیا هر چه دارد از او دارد و اگر مشکلی هم هست از کمبود مدرسه است نه از غلطی سیستمها .
 این و این را نگاه کنید. گمانم حرفهای بسیار منطقی ای در باره عدم کارکرد سیستم آموزشی می زند. به قول او آموزش و مدرسه در دنیای امرزو اگر نتواند شور و خلاقیت ایجاد کند نمی تواند پاسخی برای سوالهای بالا داشته باشد و به زودی شکست خواهد خورد چون دنیا نیازمند خلاقیت و شادی و شور است برای پیشرفت.
می گوید مدرسه باید مثل مزرعه باشد . به گلها شرایط شکوفا شدن بدهد.
من ، به جز چند خاطره کوتاه دوران طلایی دبیرستانم، در همه سالهای تحصیلم سیستم آموزشی را بسیار به درد نخور دیده ام. حتی اینجا در آمریکا.  شاید بهترین خاطره آموزش برایم کلاسهای داستان خوانی با استاد ادبیاتم بوده که توش تنها چیزی که یاد گرفتم شور بود.استاد ادبیات من به جز چند سال کوتاه در دبستان هیچ وقت مدرسه نرفته بود و هیچ تحصیلاتی نداشت. شاید به همی دلیل بود که خوب می دانم سیستم آکادمیک مدرک گرا چقدر احمقانه است.
می دانم دنیای مدرن قرار بوده کارگر و کارمند کار آمد تربیت کند شاید برای همین هست که سیستم آموزشی تا به امروز خوب دوام آورده. ولی من هم فکر می کنم دنیا این روزها بد جور نیازمند تحول اساسی آموزش است.
برای انسان شدن،‌آموزش لازم است . مدرسه لازم است ولی مدرسه خوب که انسان متفکر شاد خلاق می سازد. در غیر این صورت هیچ دردی از هیچ جامعه ای دوا نمی شود.
مدرسه ای که برای تو مزرعه ای باشد که توش شکوفا بشوی لبخند بزنی و بی نیاز به پول و مدرک مطئن باشی زندگی ارزش زندگی کردن را دارد . تنها چنین مدرسه ای است که اخلاقیات ،‌انسانیت، قضاوت، و تفکر را توش یاد می گیری. و اینها لازمه دنیای مدرن امروز است که دچار بحران اخلاقیات و انسانیت است.
ادامه دارد...