از این پنج شنبه و جمعه های تکراری خسته شدم، از آدمها خسته تر. پنج شنبه است، کوله بارم را می بندم و سر به کوه می گذارم. می خواهم بروم. کوه صفه برایم تکراری شده است و البته بی هیجان که قدم به فدمش را می شناسم. باید مسیر دیگری انتخاب کنم، خلوت و ناشناخته تر.
دو بطری آب و مقداری تنقلات بر می دارم و سر به کوه می گذارم می خواهم از آدمها تا می توانم دور شوم. ساعت نزدیک ۴ بعد از ظهر است و هوا گرم. اولین کوه را رد می کنم، نفسم بند آمده، تند تند بالا آمدم. روی تخته سنگی دراز می کشم. اولین بطری آب خیلی زود تمام می شود. باید صرفه جویی کنم. دومین کوه را هم رد می کنم. به قله سومین کوه می رسم. دومین بطری آب هم تمام شد. باطری mp3 player هم. مو بایلم را روستا جا گذاشته ام. ساعت هم ندارم. احتمالن ساعت از ۱۰ گذشته است. نور ماه کوه را روشن کرده است. با این همه احساسی شبیه پشیمانی دارم. تشنه و گرسنه ام.
پای کوه چهارم می رسم. اصلن به برگشتن فکر نکرده بودم. خیال می کردم به روستایی می رسم و آب و غذا گیر می آورم. روبرویم کوه هایی بودند که از پشتشان خبری نداشتم. و پشت سر سه کوه که اصفهان را مخفی کرده بودند. عجب غلطی کردم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته است. باید برگردم.
گرسنگی و تشنگی را فراموش می کنم. با تمام توان کوه ها را بالا می روم. سریع تر از زمان آمدن. به کوه آخر(اول) می رسم. خیالم راحت تر می شود. به نزدیکی شهر رسیده ام. صدای اذان صبح بلند می شود. آب پیدا می کنم. توی چمنها می خوابم. از گرمای ظهر بیدار می شوم. خودم را به کنج دنج قهوه خانه می رسانم. غذا می خورم. قلیان می کشم. احساس آرامش می کنم.
به میان آدمها برگشته ام.