معرفی کتاب | بکت و تئاتر معناباختگی
/**/
/*>*/
موج سنگین گذر زمان
«احساس
بیمعنایی میتواند هرکسی را، در گوشه و کنار هر خیابان، در برگیرد.»
-آلبر
کامو، «اسطوره سیزیف»-
1-
اصطلاح «تئاتر معناباختگی» را نخستین بار منتقد انگلیسی مارتین اسلین در
مباحث نقد ادبی باب کرد. او در سال
۱۹۶۱
کتابی با همین عنوان در
آمریکا منتشر ساخت. اسلین این اصطلاح را برای توصیف آثار برخی
نمایشنامهنویسان دهه
۱۹۵۰ به کار
میبرد. آثاری که نویسندگانش انسان را به صورت موجودی تنها و عاجز از
مراوده با همنوعانش نشان میداد. اسلین معتقد بود که نویسندگان این
نمایشنامهها برای تاکید بر بیگانگی انسان عصر جدید از خاستگاههای فلسفی و
فرهنگیاش، عناصر دیرآشنای نمایش را چنان عجیب و غریب به کار میبرند که
تماشاگر این نمایشها یا خوانندهی این متون نیز مانند قهرمانان تئاتر
معناباختگی احساس سردرگمی کند. البته اسلین در مقدمهای بر یکی دیگر از
کتابهایش این نکته را آورده که ابداعکننده مفهوم «معناباختگی» فیلسوف و
نویسنده فرانسوی آلبرکامو بوده است.
تلقی
کامو از معناباختگی را به بهترین شکل در کتابی میتوان یافت که در سال
۱۹۴۲
منتشر ساخت؛ «اسطورهی
سیزیف» (اسطورهی سیزیف، آلبر کامو، محمود سلطانیه، جامی، 1387).
این کتاب مجموعهای از مقالات کامو است که بیشتر آنها بهطور مستقل هم چاپ
شده بودند. تنها مقالهی جدید این کتاب که بیشترین تعداد صفحات را نیز
بهخود اختصاص داده، مقالهای است که کامو عنوان کتابش را از آن گرفته. در
این مقاله، کامو استدلال میکند که معناباختگی احساسی همهشمول و روزمره
است؛ به دیگر سخن، به همهی انسانها حادث میشود و از نحوه زندگی کردن
آنها برمیآید. به باور کامو، هر انسانی در تعامل با دیگری و دیگران
میتواند دچار معناباختگی شود؛ احساس میکند زندگی بهنحوی افزاروار،
تکراری و بیهدف شده است. نهایت این احساس به جایی میرسد که انسان زندگی
را واجد هیچگونه ارزش متعالی نداند و حتی وجود را امری عبث و عاری از معنا
بپندارد. در این حالت زمان و گذشت زمان برای انسان تبدیل به نوعی مشغلهی
ذهنی عذابآور میشود. ویرانگری زمان و اینکه آدمی مقهور زمان است و در
نهایت میمیرد، احساسی بسیار ناخوشایند است. از آن ناخوشایندتر این است که
گریزی هم از آن نمیتواند بیابد. اینجاست که آدمی دچار احساس بیگانگی
میشود، بیگانگی از هر آنچه برای دیگران مالوف و پذیرفتنی است. جلوههای
عادی زندگی از گفتوگوهای معمول در موقعیتهای تکرارشونده روزمره گرفته تا
رابطههای اجتماعی با دیگران، اموری بیمحتوا میشوند که نمیتوانند مرهمی
بر دردهای روحی انسان باشند. چنین دنیایی آنچنان بیگانه جلوهگری میکند که
باعث تهوع میشود. انسان در این مرحله آرامآرام انزواطلب میشود و دیگر
نمیتواند رفتارها و گفتمانهایی را باز تولید کند. در چنین وضعیتی، زندگی
معناباخته و عذابآور میشود، درست همانگونه که هستی
سیزیف
اسطورهای نیز همراه با معناباختگی بود.
سیزیف،
راز زئوس، خدای خدایگان را برملا کرد. پس عقوبتی برای او در کار است؛ هر
روز باید سنگی بزرگ را به بالای یک تپه ببرد، اما هر بار که به بالای تپه
میرسد و گمان میکند رنج و دردش پایانیافته است، آن سنگ به پایین تپه فرو
میغلتد، پس روز بعد
سیزیف ناچار میشود
دوباره آن سنگ را با تحمل مشقت به بالای تپه ببرد و این چرخهی عذابآور
روزها تکرار میشود. از نظر کامو،
سیزیف
قهرمان تمامعیار معناباختگی است، زیرا دچار عذاب دائمی و پایانناپذیر شده
است.
آری،
سیزیف
نمادی گویا از حال و روز انسان زمانهی ماست.
اما
«تئاتر معناباختگی» از راه نقد ادبی بر آثار برخی نمایشنامهنویسها،
بیشتر در دههی ۱۹۵۰ اطلاق شده است. خود این نمایشنامهنویسها هرگز چنین
عنوانی را برای توصیف آثار خویش به کار نبردند و برخلاف برخی دیگر از
جنبشهای هنری و ادبی هیچ-گاه بیانیهای مشترک منتشر نکردند و با یکدیگر
همکاری رسمی نداشتند. همانگونه که در کتاب «بکت و تئاتر معناباختگی» نیز
به آن اشاره شده، هریک از نمایشنامهنویسها معناباختگی، به شیوهی خاص
خود مینویسند و با سایر نویسندگان این نحله تفاوتهایی دارند، گرچه به
یقین برخی اشتراکهایی باعث شباهتهای مضمونی و شکلی در آثار آنان است.
---
* منتشر در
ماهنامه الف (کتاب همشهری)، سال اول،
شماره چهارم، تیر 1389، صفحه 106
/**/
/*>*/
---
2- کتاب با
یادداشتی از مترجم حسین پاینده آغاز و سپس بدنهی اصلی کتاب، و تصاویری از
بکت و اجرای آثار او ضمیمهی کتاب شدهاند که البته در چاپهای قبلی نشانی
از آنها نبود. در آخر نیز سه صفحه به نمایه اختصاص داده شده است. سه
صفحهای که به زندگی ساموئل بکت اختصاص دارد، فصل اول کتاب را میسازد.
مهمترین نکته در فصل دوم «پدر تئاتر معناباختگی» نامیدن بکت است. در این
فصل نویسنده با مبنا قراردادن چند اثر بزرگ جریان تئاتر معناباختگی از
نویسندگانی چون بکت، یونسکو، ژنه، آلبی، به شباهتها و تفاوتهای آثار این
نویسندگان میپردازد. بیشترین حجم کتاب را فصل سوم بهخود اختصاص داده و به
بزرگترین اثر تئاتر معناباختگی، «درانتطار گودو» میپردازد. فصلهای
باقیمانده کتاب، که هر یک نام یکی از نمایشنامههای بکت را برخود دارند،
منحصر به پارهای توضیحات و تحلیلها درباره همان نمایشنامهها هستند.
جیمز
رابرتس ضمن عدم بررسی دقیق ریشههای تئاتر معناباختگی و آثار مطرح آن، در
توضیحات و تحلیلهای خویش دچار از همگسیختگی شدیدی است. در بحث راجع به
تئاتر معناباختگی، تکیه اصلی او روی دو نویسنده است: بکت و یونسکو. وی در
جایی از فصل دوم کتاب میگوید: «بکت زبان را به گونهای به کار میبرد تا
انزوای انسان در دنیا و ناتوانی از مراوده با دیگران را نشان دهد، زیرا
زبان بهزعم او مانع مراوده است. اما یونسکو متقابلا زبان را به این منظور
بهکار میبرد که نشان دهد انسانها چیزی برای گفتن ندارند و لذا
نمیتوانند با یکدیگر مراوده بکنند.» (صفحه 21) بکت است که به وضوح آشکار
میسازد که انسانها چیزی برای گفتن ندارند و ارتباط آنها صرفا برای
گذراندن وقت است. انسانها از نظر بکت ناگزیر از مراوده با یکدیگرند.
تراژدی آنها در این نکته نهفته است که نه میتوانند حضور یکدیگر را تحمل
کنند، نه دوری هم را. ولی این یونسکو است که ناتوانی انسانها از مراوده با
یکدیگر را تصویر میکند. دغدغههای اصلی یونسکو را میتوان در دو مورد
خلاصه کرد: زبان و مرگ. شاید بهترین اثر یونسکو برای قیاس با «در انتظار
گودو»، نمایشنامهی «صندلیها» باشد. برخلاف انتظار، رابرتس که در بخش اعظم
کار خود را معطوف به نمایشنامهی «درانتظار گودو» کرده است، در هیچ جای
کتابش اشارهای به نمایشنامهی «صندلیها» نمیکند و جالب آنجاست که در فصل
دوم از نمایشنامهی «کرگدن» سخن میگوید که دارای مشابهت کمتری با کلیت
آثار یونسکو است.
شاید
بارزترین ویژگی مشترک همهی نمایشنامههای معناباخته، زیرپا گذاشتن عرفها
و معیارهای نمایشنامههای موسوم به «خوشساخت» باشد. منظور از
«نمایشنامهی خوشساخت» اثری است که سه ویژگی داشته باشد: اول اینکه
ساختار آن از سه بخش آغاز و میانه و فرجام تشکیلشده باشد؛ دوم اینکه
انگیزهی رفتار شخصیتهایش روشن باشد تا خواننده بتواند آنها را باورپذیر
قلمداد کند؛ و سوم اینکه گفتوگوی شخصیتها برای تماشاگر و یا خواننده
گفتوگویی منطقی و روشنکننده کشمکشی معین در نمایشنامه باشد. همانگونه
که
رابرتس آثاری را معناباخته میخواند و میداند که در سه نکته با یکدیگر
مشابه هستند؛ یکی نقص ساختار سنتی آغاز، میانه و پایان؛ دومی فقدان داستانی
واضح، منسجم و واجد پیرنگی مناسب و سومین نکته کنار گذاشتن فنون و
شیوههای سنتی (صفحه 24). رابرتس کمی بعدتر میآورد که: «مضامینی که
نمایشنامهنویسان این جنبش به آن میپردازند، جدید نیست و لذا موفقیت این
نمایشنامهها غالبا بستگی به کارایی فنون و شیوههای جدیدی دارد که
نمایشنامهنویسان معناباختگی برای نشان دادن مضامین آثارشان به کار
میبرند.» (صفحه 34) باید اضافه کرد که آنچه در آثار معناباختگی مطرح
میشود، گاه مطلقا جدید است. زبانی که یونسکو در آثارش استفاده میکند،
نیاز تراژیک انسانها به حضور و مراوده در کنار یکدیگر در آثار بکت و اساسا
شورشی که تئاتر معناباختگی در برابر جریان 2500 ساله نمایشنامهنویسی غرب
به آن دست میزند، همه جدید هستند.
3- به باور
نگارنده با وجود اینکه مترجمی چون حسین پاینده در مقام ترجمهی این اثر
نشسته، کتاب دارای نقاط ضعف اساسی است. این کتاب یک پژوهش علمی نیست و
مطالبش گاهی از هم گسیخته است. «بکت و تئاتر معناباختگی» عنوانی بسیار
وسیع است. با توجه به این عنوان ابتدا باید تئاتر معناباختگی را ریشهیابی
کرد و با بررسی سیر تحول آن، سهم بکت را در شکلگیری و پرورش این جریان
تئاتری قرن بیستم مورد بحث قرار داد. کتابی که بخش اعظم آن معطوف به
نمایشنامهی «درانتظار گودو» است و هرگز تعریف و تبیین دقیقی از تئاتر
معناباختگی و حتی آثار بکت ندارد. در پایان باید اشاره کرد که «بکت و تئاتر
معناباختگی»، نوشته جیمز رابرتس ابتدا در سال 1377 با ترجمهی حسین پاینده
توسط انتشارات نمایش روانه بازار نشر شد و پس از پنج سال در سال 1382 به
چاپ دوم رسید. پس از یک وقفه هفت ساله اکنون بار دیگر این اثر با همان
ترجمه توسط انتشارات فرهنگ جاوید به چاپ رسیده است. فراموش نکنیم این کتاب
از دوازده سال پیش در اختیار خواننده فارسیزبان قرار دارد، در حالیکه
کتاب معروف «تئاتر معناباختگی» نوشته مارتین اسلین تا همین امسال که روانه
بازار شد، قریب به 50 سال به فارسی ترجمه نشده بود. کتابی که بیگمان
مهمترین اثر در نقد و تفسیر تئاتر معناباختگی بهشمار میرود.