دریا سیاه بود.
شنها سرد بود.
انگشتهای پام را فشار داده بودم روی شنها... انگار دانه دانه شان را حس می کردم.
ماه هلال و پر نور بود.
نورش پاشیده بود روی دریا.مثل رودخانه سفید در دل سنگ سیاه...
پرسیدم:
به دریا که خیره می شوی به چه فکر می کنی؟
گفت:
کوچکی
نگفتم به دریا که خیره می شوم به بزرگی فکر می کنم
پرسیدم:
به ماه که خیره می شوی به چه فکر می کنی؟
دست راستش را بالا آورد. مشت کرد. انگشت شصتش را گرفت جلوی ماه.
گفت:
به اینکه ماه، درست به اندازه بند انگشت من است ....
در یک نیمه شب تابستانی در کنار ساحل با پای برهنه قدم می زدیم ...حیران ...