دوست دارم فکر کنم که راست می گویی. دقیقا نمی دانم فرق بین دروغ و راست چیست. مدتهاست حقیقت را نمی شناسم. نه اصلا بهتر بگویم. مدتهاست فهمیده ام حقیقت به این سادگی ها هم قابل تعریف نیست. می دانم حقیقتی که از ذهن تو گذر کرده است شبیه حقیقتی نیست که بی تو وجود داشته است. می دانم راست و دروغ همه حرفهات در ذهن تو شکل می گیرد. از ذهن من می گذرد و یک حقیقت تازه می سازد. با این همه ، دوست دارم تو راست بگویی. به من راست بگویی. دوست دارم وقتی به چشمهات نگاه میکنم، وقتی توش برق شوق می بینم، حقیقت پشت چشمهات بنشیند پشت چشمهای من. بعد چشمهای من هم برق بزند. دلم غنج برود. نفسهام تند شود.فرق هم نمی کند چشمهای هر کداممان چه رنگی باشد. فرض کن مال تو آبی اصلا، مال من سیاه.
دوست دارم به تو راست بگویم. همه اینهایی که می شنوی، که وقت لب بازکردن لبخند از لبم کنار نمی رود، که چشمهام موقع گفتنشان برق می زند، دوست دارم برق چشمهام نگاهت را ببرد برساند به حقیقت. حقیقتی که خودم هم نمی دانم چقدرش راست است چقدرش دروغ.
دوست دارم به هم راست بگوییم. دوست دارم همیشه و همه وقت ، بی نیاز به یافتن مفهوم حقیقت ،حس کنیم داریم به هم راست می گوییم....حتی وقتی دروغ می گوییم...
***
بعد از نزدیک یک سال زندگی در سرزمینی که زبانش فارسی نیست به جایی رسیده ام که دلم می خواهد زبان ، رابط احساس ما آدمها نبود .... گرچه هنوز مطمئن نیستم که هست...