/**/

/*>*/

1- فوتبالیست
مشهوری برای گل معروف و سرنوشت­سازی که سال­ها پیش زده، خود را مجاز به­هر
کاری می­داند؛ خود را همچنان حماسه­ساز، حتی پس از بازنشستگی و خارج از
زمین چمن می­داند. با هر جنجالی، با آه و ناله شکوائیه­اش را نزد پروردگار
می­برد. سوپراستاری، به­دلیل انتقاداتی که از او شده، به­جای پاسخ­گویی، با
توسل به مردم، به مردم پشت می­کند و بنا به­گفته­اش شکایت­اش را پیش خدا
می­برد. و این نه تنها ویژگی افراد شهیر و خبرساز است بلکه طیف وسیعی از
مردم همواره طلبکارند؛ یا از همدیگر یا از پروردگار. مردم کشورهای
توسعه­نیافته مردمی «طلب­مند» هستند چراکه به علت عدم توانایی ساختارهای
حکومتی دربرآوردن مطالبات حق آنان، مجبورند برای تامین نیازهای خود مداوما
از خداوند طلب کمک کنند و او را متعهد بدانند. در چنین صورتی است که حیات
مذهبی جنبه مردمی نمی­یابد و هم­چنان ویژگی الهی خود را حفظ می­کند. چون
نیازهای مردم از طریق فرآیندهای قانونی و کانال­های زمینی برآورده
نمی­شوند. توده­ها خداوند را طلب می­گیرند، او را در مقام تنها عنصر توانا
به برآوردن نیازهای خود پیدا می­کنند. در چنین فضایی است که مذهب ماهیت
الهی خود را حفظ می­کند. حیات مذهبی کشورهای توسعه­یافته به لحاظ توانایی
حکومت در پاسخ­گویی یه مطالبات مردم یک ذهنیت «وظیفه­مندی» در بین شهروندان
شکل داده­است. مردم خود را در برابر خداوند متعهد می­دانند و این را وظیفه
نهایی خود می­دانند که در جامعه عامل خیر و رفاه گردند. در این­جاست که
مذهب، احیاگر و حیات­بخش می­شود و این الزام اولیه پویایی­بخشی به هستی
انسانی و اجتماعی است. احساس و درک عقلانی وظیفه­مندی در برابر پروردگار
غایت شکوه انسانی و معنابخش حیات انسانی است و این تضمینی بر پویایی
اجتماعی و سیاسی است.

2- آموزش
فلسفه به زبان ساده، خودآموز فسلفه، خودآموز مدیریت، خودآموز روان­شناسی و
... این­گونه کتاب­ها امروزه بازار فروش مناسبی برای خود کسب کرده­اند.
کتاب­هایی که بدون هیچ­گونه پیچیدگی با ساده­سازی، پرفروش شده­اند. پیش­تر
از این، حدود 15 سال پیش کتابی به بازار آمده بود با عنوان «آموزش فوتبال».
کتابی که با طرح­ها خود، روش شوت زدن، پاس دادن و سانتر کردن و ... آموزش
می­داد. بچه­هایی که به فوتبال علاقه­مند بودند این کتاب را می­خریدند و در
خانه و کوچه در حالی­که این کتاب را در دست داشتن سعی می­کردند از روی
طرح­های آن تقلید کنند و فوتبال را یاد بگیرند. به همان اندازه که آموزش
فوتبال از روی کتاب غیرممکن بود و است، فراگیری فلسفه و مدیریت و ...
غیرممکن و شاید احمقانه به­نظر می­رسد. خرید چنین کتاب­هایی از منطقی
می­آید که می­خواهیم یک­شبه ره صدساله برویم حتی در حوزه­ای به­نام فلسفه.
این منطق، منطق«فست فود»ی است که درهمه ارکان زندگی ایرانی رسوخ کرده است.
در دانشگاه­ها با جزوه­های امتحانی، در اقتصاد با میل سیری­ناپذیر یک شبه
پولدارشدن و دلالی، درورزش با خریدن ستاره­ها و... . منطق فست فودی محصول
میل جنون­وار «سرعت» و «رسیدن» در کوتاه­ترین زمان است. میلی که به گفته
میلان کوندرا در «آهستگی»، شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به
ارمغان آورده است. مهم نیست که لای این کاغذها، کتاب­ها یا ساندویچ­ها
چیست، مهم این است که هرچه زودتر لذت بدهد.

3- وجه ممیز
امر «سیاسی» تمایزگذاری بین دوست و دشمن است. این همان منطقی است که در
فوتبال نیز دیده می­شود. فوتبال هم تابع منطق برد و باخت است و به همین
اعتبار نیاز به خط کشیدن میان خودی و غیرخودی دارد. همین منطق برد و باخت
در فوتبال را می­توان در جنگ­ها دید؛ که طرفی پیروز می­شود و طرف دیگر شکست
می­خورد. در بازی/جنگ فوتبال زیبا بازی کردن و یا خوش­تیپ بودن بازیکنان به
همان اندازه بی­معناست که در جنگ خوش­تیپی یا زیبارویی سربازان بی­اهمیت
است. منطق غالبی که در فوتبال جاری است مشمول قواعد حوزه زیباشناسی قرار
نمی­گیرد. در جام جهانی 1986 تیم ملی آرژانتین با اراده­ای معطوف به پیروزی
–قهرمانی به قهرمانی رسید. در نیمه نهایی، مارادونا با استفاده از دست به
تیم ملی انگلستان گل زد. اگر این قضیه را از منظر اخلاق و یا قواعد حقوقی
نگاه کنیم (همچنان که در این روزها که تب بازی­های جام جهانی است برخی
دوباره این گل و نیز مارادونا را از این منظر می­نگرند و مورد انتقاد قرار
می­دهند) مارادونا را شیاد و آرژانتین را برای قهرمانی نالایق می­دانیم.
شکی نیست که حرکت مارادونا غیراخلاقی و برخلاف قواعد رسمی فوتبال بود اما
او در یک لحظه تن به مخاطره­ای داد که می­توانست سرنوشت دیگری برای
مارادونا و آرژانتینی­ها رقم بزند. حرکت مارادونا پیش از هرچیز با ماهیت
فوتبال پیوند داشت، ماهیت سیاسی آن. چون او در لحظه تصمیم، نه به موازین
حقوقی نظر داشت نه به معیارهای اخلاقی و نه حتی ورزشی. حرکت او را می­توان
به سادگی غیرورزشی خواند، اما به هر تقدیر حرکت او با موازین فوتبال در
مقام یک بازی به مثابه قسمی از جنگ هماهنگ و هم­خوان بود. مارادونا به
درستی اسطوره فوتبال خوانده شده است چرا که او در لحظه تصمیم تنها به منطق
تمایز بین خودی و غیرخودی، دوست و دشمن و پیروزی در مسابقه (مبارزه)
می­اندیشید. پس از او زین­الدین زیدان هم در فینال جام جهانی 2006 چنین
مخاطره­ای را انجام داد. او با سر به سینه ماتراتزی زد. جدای از این­که
مدافع ایتالیا چه بر زبان آورد این زیدان بود که مانند مارادونا مرز میان
خودی و غیرخودی، دشمن و دوست را به تماشاگران نشان داد. که این تنها از
اسطوره­ها برمی­آید.

---
 

*منتشر در
روزنامه شرق، صفحه آخر {چهارشنبه
9 تیرماه}