سرم گرم است، به تمام آنچه آرزویش را داشتم و فقط داشتم. این صورت زیبای من است. نمی‌دانم این سال‌ها تابستان چگونه گذشت؛ مدتهاست انشایش را از یاد برده‌ام و مشغول دیکته قدرت لحظه‌ها و شرایط به ناخودآگاهم هستم. گرمای امروز را با مرور خاطرات برفی گذشته یخ زدم تا یاد بگیرم می‌توان از آب گل آلود هم انتظار سیرابی داشت.

هوا گرم است، آنقدر که نمی‌دانم دیشب کی و چگونه خوابم برد. بدم می‌آید از گرما و سر گرمی و هرچه سر را گرم می‌کند. شرجی یادت به مثابه آبی که از سر گذشت تنها تنفس را سخت می‌کند. عادت دارم به نم این کناره‌ها و هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم چرا مسافران این فصل بیشتر اینجا می‌آیند. "پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند، شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سپید..." را زمزمه می‌کنم از صبح و به دنبال نکته شاعرانه آن می‌گردم و قابلمه‌ای نان هلال! گاهی دل به کار می‌دهم و گاهی کار دل به من می‌بندد و عاشقانه‌مان اینسان زندگی می‌سازد.
خوبی ماشین‌های گازسوز هم اینست که فرصت ناخواسته زیادی به قلمت می‌دهند تا ذهنت کلمات را کنکاش کند و گوش‌هایت به نصیحت‌ها پمپچی باشد که اصرار دارد فاصله‌ام را همیشه با نیسان حفظ کنم! "چشم، حق با شماست."