حد و مرز رك گويي كجاست ؟ چطور آدمي رك مي شود و چه مرزي است كه يك آدم را به بي ادبي مي رساند نه رك گويي . مدتي است كه اين موضوع فكرم را مشغول كرده است . بارها ديده ام افزاد به بهانه رك گويي به خودشان اجازه مي دهند هر توهيني بكنند.
شايد يك مثال بتواند اين موضوع را روشن تر كند.
 چند وقت پيش رفته بوديم منزل يكي از آشنايان . البته با قرار و دعوت قبلي و كلي اصرار و ابرام . من چند باري نتوانسته بودم دعوت عصرانه اين آشناي محترم را اجابت كنم از اين رو تصميم گرفتم براي كدر نشدن دلها اين دعوت را لبيك بگويم و به منزل آنها بروم تا دو ساعتي را با هم باشيم . وقتي رسيديم ديديم ميزبان ارجمند اندكي بي حال است . گويا كمي فشار خونشان در اثر ضعف پايين افتاده بود و از اين رو احساس كسالت داشتند . بقيه مهمان ها هم از راه رسيدند . دعوت عصرانه تبديل شد به يك عيادت جانانه . اما دختر اين خانم كه تقريبا هم سن و سال ماست بدون هيچ رودروايسي گفت : كاش قبل از آمدن زنگ مي زديد . ايشان مريض بود و بهتر بود استراحت كند . مهمان ها ناراحت شدند . حتي يكي از آنها گفت نمي دانستم براي رفتن به جايي كه دعوت شده ام بايد دوباره تلفن بزنم و كسب اجازه كنم . اين فضا ميزبان مريض احوال را كمي ناراحت كرد و سعي كرد با چشم غره اي دخترش را آرام كند . من اول به خودم نگرفتم و گفتم : كاش شما زنگ مي زديد و قرار را كنسل مي كرديد تا موقع ديگري بياييم . گفت : تعارف در ايران چاره اي ندارد . لعنت به اين نوع دوستي و آشنايي كه رويت نشود به اطرافيانت بگويي من امروز مريضم و به خانه من نياييد . حتما بايد بميري تا بتواني راحت زندگي كني .  نه فقط من كه همه كساني كه آن روز در آن خانه بودند ناراحت شديم . من بعد از ان خيلي فكر كردم كه ناراحتي ما اشتباه بود يا حرف آن دختر آن خانم ؟ لعنتي كه فرستاد به مهمانان بود يا به طرز فكر و رفتار حاكم بر ايران . به هر حال از آن روز سال ها مي گذرد و من ديگر هيچ دعوتي را از سوي آنها اجابت نكردم . حتي وقتي دختر آن خانم خودش زنگ زد و از من خواست كه به منزلشان بروم . تا جايي كه مي دانم مهماني هاي عصرانه ايشان ديگر رونقي ندارد و از بس كسي به خانه آنها نرفته او هم ديگر دعوت كسي را اجابت نمي كند . اينجا مقصر كيست ؟