شما بگویید چکارش کنم؟!
می­بینید تو رو خدا!؟ با وجودی که توی دستم گرفتمش، باز هم شیطنت از سر و رویش می­بارد. همه زندگی­ام را داغان کرده است. البته چیز چندان به درد بخوری که نداشتم؛ اما همان چهار تا کتابی که از زیر تیغ سانسورچی سالم به در آمده بودند را هم این آقا موشه سانسور کرد. هر جایی از کتابهایم را که نمی­پسندید، می­جوید و پودر می­کرد و می­ریخت روی زمین. توی روز روشن از آشپزخانه می­آمد توی اتاق؛ بیسکویتی، نان سوخاری­ای، چیز به درد بخوری اگر روی زمین بود شروع می­کرد به «خِرپ خِرپ» خوردن. توی آشپزخانه هم که همه دستگیره­ها و پلاستیکهایم را خورده بود. چند روزی بود که توی شهر به دنبال تله­موش می­گشتم. از آنها که مثل قفس­اند. اما گیرم نمی­آمد. بیشتر مغازه­ها از آن مدل تخته­ای­اش داشتند که موش را لای فنر له می­کرد...